برداشتي از يك ميو دردناك در يك بعد از ظهر غريب

تعداد بازدید : 1669
تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۵/۵
گفتم بفرما. ايستاده بود و تكان نمي خورد..... گفتم بفرما. از جايش تكان نمي خورد.

 

 

 

تقديم به دوست عزيز جناب حياتي كه نقل خاطره اش موجب نوشتن اين مطلب شد.

 

"برداشتي از يك ميو دردناك در يك بعد از ظهر غريب"

 

 

بعد از ظهر غريبي بود آن روز. يكي از روزهايي كه از جهان مدرن تنها خستگي اش را با روزي پر مشغله به همراه داشتم.

          دم دماي غروب بود. روزي در تابستاني كه گرماي خورشيد برگ ها را زودتر از معمول خشكانده و سوزانده بود. برگ ها به زردي مي زد و صداي خرد شدنش كيف قدم زدن يك روز پاييزي را داشت. كيفم سنگين بود. كتابهاي درسي و مقالات ارائه شده بچه ها و سي دي و تحقيق......

ذهنم حول مطالبي دور مي زد و راه مي رفتم. براي لحظاتي سراغ مقاله حسن نراقي رفت. كتاب و كتاب نخواني ايراني...

 از دم در خانه مان رد شدم. باز برگشتم. اينقدر حواس پرتي....

در را باز كردم و ذهنم مشغول بود. كيف سنگين ديگر رمقي برايم نگذاشته.

 صداي ميييييييييييو..... شنيدم. اين صداي يك بچه گربه بود. توجهي نكردم. ميييييييييييييو .........اين از آن صداهاي دردناك بود. ميييييييييييييو ......... از ان صداهاي گربه هايي نبود كه براي جولان و گردش در كوچه مي چرخند. ميييييييييييييو ......... و نه از آن صداهايي كه براي حفظ قلمرو است. ميييييييييييييو ......... و نه از آن صداهايي كه از سر شيطنت و بازي است. ميييييييييييييو ......... و نه از صداي آن گربه هايي كه شكمشان سير است. ميييييييييييييو .........  و نه آنهايي كه نفس كش مي طلبند. ميييييييييييييو .........  و نه آنهايي كه دنبال جفت مي گردند. ميييييييييييييو .........  و نه انهايي كه خودشان را لوس مي كنند. ميييييييييييييو ......... و نه آنهايي كه دنبالت موس موس مي كنند. ميييييييييييييو .........  و نه آنهايي كه تكه اي گوشت يا غذا مي خواهند. ميييييييييييييو ......... و نه آنهايي كه.....

آره!! اين صداي دردناكي بود. با هر ميو اين كلمات برايم تداعي شد تا به دم در ورودي رسيدم هنوز ميو ميو مي كرد و  صدا هنوز با من بود. نتوانستم آن صدا را رها كنم ميييييييييييييو ......... اين صداي دردمندي بود. ميييييييييييييو ......... اين صداي تضرع بود ميييييييييييييو .......... اين صداي درماندگي بود... به طرفش رفتم.

پشت در پاركينگ بچه گربه اي ايستاده بود و بر و بر مرا نگاه مي كرد. به او كه رسيدم دنبالم آمد. انگار منتظر بود برسم. نمي توانست از زير در پاركينگ خارج شود. در را برايش باز كردم.

گفتم بفرما. ايستاده بود و تكان نمي خورد..... گفتم بفرما. از جايش تكان نمي خورد.

 كيف سنگين بود. خسته بودم. يادم به يكي از بچه هاي زمان خدمت افتاد كه با لگد زير شكم گربه اي زده بود و ......... اما نه من اهلش نيستم.

جون مادرت بفرما.......

نه انگار خبري هست.

لطيف تر از ذهن بود.......... زماني كه روح الهي دري را برايم باز مي كند و ايستاده ام و از جايم تكان نمي خورم. و نه تشكري و نه ..........

تا اينكه آهسته و تلو تلو خوران رفت. بچه گربه رفت و من با پيغامي كه توسط او به من داده شد تنها ماندم.

شب در گوشه دفترم نوشتم: "يادم باشد بعضي صداها را جدي بگيرم."

 

 

شاهين غفاري

11/06/1388

 

 

www.ZoomAks.com

 

منبع :
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
متن نظر :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ارسال