پديدارشناسي چيست؟

تاریخ انتشار : ۱۳۹۵/۳/۱۳
پدیدارشناسی معادل واژه‌ی لاتین فنومنولوژی (Phenomenology) مرکب از دو واژه‌ی "فنومن" به معنای پدیده یا پدیدار و "لوژی" به معنای شناخت، مکتبی است که توسط ادموند هوسرل پایه‌گذاری شد. این مکتب در پی آن است که با تفکیک آگاهی باواسطه و بی‌واسطه از یکدیگر، آگاهی انسان را از پدیدارهای ذهنی که بدون واسطه در ذهن وی ظاهر می‌شوند و ممکن است حتی عینیتی هم نداشته باشند، مورد مطالعه قرار دهد.

 

 

 

 

 

 

پدیدارشناسی چیست؟

 

  • حسینعلی احمدی

 

 

 

پدیدارشناسی به معنای شناخت پدیده ها است. مکتب پدیدار شناسی در پی آن است که با تفکیک آگاهی باواسطه و بی‌واسطه از یکدیگر، آگاهی انسان را از پدیدارهای ذهنی که بدون واسطه در ذهن وی ظاهر می‌شوند و ممکن است حتی عینیتی هم نداشته باشند، مورد مطالعه قرار دهد. در نهایت پدیدارشناسان به دنبال دریافت بدون پیش داوری موضوع از طریق به تجربه درآوردن آن هستند و به باور آنها شناخت پدیدار، آنگونه که هست، تنها از طریق خودشناسی ممکن است.

 

پدیدارشناسی معادل واژه‌ی لاتین فنومنولوژی (Phenomenology) مرکب از دو واژه‌ی "فنومن" به معنای پدیده یا پدیدار و "لوژی" به معنای شناخت، مکتبی است که توسط ادموند هوسرل پایه‌گذاری شد. این مکتب در پی آن است که با تفکیک آگاهی باواسطه و بی‌واسطه از یکدیگر، آگاهی انسان را از پدیدارهای ذهنی که بدون واسطه در ذهن وی ظاهر می‌شوند و ممکن است حتی عینیتی هم نداشته باشند، مورد مطالعه قرار دهد. هوسرل اصطلاح پديدارشناسي را هم براي «روش» خاص و هم براي اصول و مبادي فلسفي خود به كار مي‌برد. انديشه‌ی هوسرل با خودآگاهي مبتني بر پديدارشناسي آغاز مي‌شود و بر نقطه آغازين تفكر تاكيد مي‌ورزد و بر اين باور است كه انديشمند مي‌تواند در فرآیند شناخت بر سوابق ذهنی و تمايلات غالب آید.

 

مکتب پدیدارشناسی با نام ادموند هوسرل، به عنوان پایه‌گذار مکتب، و فیلسوفانی همانند مارتین هایدگر، ژان پل سارتر و موریس مرلوپونتی به عنوان توسعه‌دهندگان این مکتب گره خورده است. در واقع اصطلاح پدیدارشناسی به لحاظ مفهومی به دو دوره‌ی تاریخی پیشاهوسرل و پساهوسرل قابل تقسیم است. در مقطع زمانی پساهوسرل، پدیدارشناسی عمدتاً فهم و ادراک هستی را مورد توجه قرار م‍ی‌دهد، اما در دوره‌ی زمانی پیش از هوسرل، پدیدارشناسی با نوعی از تکثر مفهومی مواجه م‍ی‌شود. در دوره‌ی پیشاهوسرل اصطلاح پدیدارشناسی برای اولین بار توسط یوهان هنریش لامبرت در  کتاب Neues Organon که در سال 1764 به چاپ رسید، به کار برده شده است. لامبرت پدیدارشناسی را تئوری پندار تعریف نمود و دستیابی به حقیقت مطلق و شناخت کامل را غیرممکن دانست. وی شناخت پدیده‌ها را در دو حوزه‌ی نمودی و پنداری مورد توجه قرار م‍ی‌دهد. در حوزه‌ی نمودی، پدیده‌ها به دو دسته‌ی صوری و محتوایی تقسیم م‍ی‌شوند، پدیده‌های صوری از نظر لامبرت پدیده‌های عینی و ذهنی هستند و پدیده‌های محتوایی نیز به سه دسته‌ی حسی، نفسانی و اخلاقی تقسیم م‍ی‌شوند، لامبرت سرانجام بر این نکته تاکید م‍ی‌کند که تقسیم‌بندی مذکور اگر چه چهره‌ی حقیقت را تا حدودی واضح‌تر م‍ی‌کند، اما عین حقیقت را به انسان نم‍ی‌نمایاند. پس از لامبرت، "هردر" با رویکرد حداقل گرایی در معنا، پدیدارشناسی را صرفاً توصیف نمودهای حس بینایی دانست، نمودهایی که نمایانگر زیبایی‌های عینی است. در واقع «هردر» مرزهای معنایی و مفهوم‍ی پدیدارشناسی و زیبایی‌شناسی را به شدت به هم نزدیک م‍ی‌نماید و وجه مشترک آن دو را در دیدن پدیده‌های عینی م‍ی‌داند. 

 

"امانوئل کانت" در معنای سابق پدیدارشناسی، به خصوص معنای مورد نظر لامبرت، تحولی به نسبت اساسی ایجاد نمود. کانت معتقد بود که پدیده‌ها در مواجهه با ذهن انسان، تحت تاثیر قوای فاهمه‌ی انسانی قرار گرفته و تبدیل به تجربه م‍ی‌شوند. وی در واقع بین فنومن، به معنای آنچه به حس در م‍ی‌آید، و نومن، به معنای حقیقت اشیا، تفاوت قایل شد و پدیدارشناسی را شناخت فنومن‌ها معنا نمود. این معنا توسط «فیشته»، فیلسوف پس از کانت، به کلی دگرگون شد، چرا که پدیدارشناسی، دیگر شناخت فنومن‌های منتج به تجربه نیست، بلکه روشی است که از طریق آن م‍ی‌توان به آگاهی دست یافت. مهم‌ترین اثر در حوزه‌ی پدیدارشناسی در مقطع زمانی پیشاهوسرل «پدیدارشناسی روح» اثر «هگل» است. از نظر هگل پدیدارشناسی علمى است که از رهگذر آن ذهن و روان، آنگونه که هست شناخته م‍ی شود. در واقع وی دستیابی به نومن را امکان-پذیر م‍ی‌داند و در این خصوص پدیدارشناسی را روشی م‍ی‌داند که امکان دستیابی به این مهم را میسر م‍ی‌سازد.

 
تفاوت عمده‌ی پدیدارشناسی در دو مقطع زمانی پیشا و پساهوسرل این است که پدیدارشناسی تا پیش از هوسرل یک علم پسینی و حاصل فرایند شناخت است، حال آنکه نزد هوسرل و متاخرین وی پديدارشناسي، يك علم پيشيني، ما قبل تجربي و ضروري است. لذا همانگونه كه هيدگر مي‌گويد: انتولوژي فقط به مثابه پديدارشناسي ممكن است. دکتر محمود نوالی در مقاله‌ای به تبیین ایده‌های هوسرل و هایدگر در خصوص پدیدارشناسی پرداخته است که ذکر خلاصه‌ای از آن در اینجا می‌تواند به درک رویکرد پدیدارشناسی کمک کند.

 

پدیدارشناسی عبارت از مطالعه یا شناخت پدیدار است. پدیدار به امری که می‌تواند موضوع تجربه باشد، یعنی هر چیزی که در زمان و مکان برای ما تظاهر می‌نماید، اطلاق می‌شود. هوسرل پدیدار را آن نوع از شناخت می‌داند که حاصل ترکیب دو محدوده عینیت و ذهنیت باشد. پدیدار واقعیتی است که در حیطه شناخت انسان قرار می‌گیرد و حامل معنا یا نیتی است.

 

پدیدارشناسی ناظر به جهانی است که در بوته نیت و توجه و ادراک ما قرار می‌گیرد و انتزاعات ذهنی و واقعیات مستقل را عجالتاً کنار می گذارد. پدیدار به معنای خاص، امر بی‌واسطه‌ای است که توسط ادراک انسان دریافت می‌شود. اگر بتوانیم یک موضوع را آنگونه که خود را می‌نمایاند و برکنار از مفهوم‌ها و قالب‌های پیشین درک کنیم، در آن صورت است که به ادراک پدیدار یا خود موضوع نایل شده‌ایم. به اعتباری دیگر می‌توانیم بگوییم پدیدار امری طبیعی است، یعنی حامل هیچ باری به غیر از آنچه که خود را در محدوده ادراک ظاهر می‌نماید نیست و هیچ نوع رنگ مصلحت‌اندیشی یا صبغه مفهومی ندارد. به همین جهت پدیدار امری نیست که با یک ادراک خاتمه یابد، بلکه نوعی آغاز است برای دریافت و شناسایی بیشتر که پایانی برای آن متصور نیست. پدیدار شناسی لقاء مستقیم با خود موضوع و درک ماهیت بی‌واسطه آن می‌باشد. جمله مشهوری که شعار پدیدارشناسی است این است که ادراک، بدون موضوع ادراک، وجود ندارد. پس ادراک، همواره ادراک چیزی است و همین خالی نبودن ادراک از امر مورد ادراک است که در اصطلاح پدیدارشناسی نیت یا توجه نامیده می‌شود.

 

ما همواره با موضوعات عالم هستی نسبتی داریم. همین نسبت‌های بیواسطه است که پدیدار را به وجود می‌آورند. مراد از نسبت‌های بی‌واسطه، ملاقات مستقیم با خود موضوع است، قبل از اینکه مفاهیم کلی و سایر اغراض صلاح‌اندیشانه به آن رنگ خاصی بدهند و واقعیت سیال پدیدار را به جمادی مبدل سازند و به جلوه‌ای از جلوه‌های واقعیت برای همیشه مطلقیت بدهند.

 

بدین‌ترتیب ماهیت در پدیدارشناسی به معنی متداول آن، یعنی بیان پارامترهای ذاتی و ثابت یک موضوع نیست. بلکه ماهیت در عرف پدیدارشناسی، عبارت از آن چیزی است که در شعور، آگاهی و ادراک انسان به صورت پدیدار آشکار می‌شود. بنابراین تعریفات ثابت بدون تغییر، در پدیدارشناسی محل تأمل و قابل بحث هستند.

 

پدیدارشناسی، فلسفه‌ای طرفدار اصالت تجربه به معنای پدیدارشناختی آن است که در جهان بودن یکی از اصول مهم آن می‌باشد. بنابراین پدیدار به خاطر انسان و در جهان بودن وی صورت پدیدار به خود گرفته است و ماهیت نیز در پدیدارشناسی با توجه به در جهان بودن انسان معنی می‌یابد. پدیدارشناسی در ساحت شناخت شناسی و هستی شناسی فلسفه جدیدی است که می خواهد خود اشیا را بشناسد و به داده‌های بی‌واسطه دست یابد. پدیدارشناسی با تجدید نظر دایمی در شناخت می‌خواهد معرفت را از رنگ‌های گوناگونی که به فاعل و متعلق آن داده شده یکسره پاک و منزه نماید و طرحی نو دراندازد. پس پدیدارشناسی، تنزیه شناسایی از پیش‌داوریها، عادت‌ها و عقایدی است که متحجر شده‌اند و خود، حجاب درک داده‌های بی‌واسطه می‌شوند. این تنزیه و خالص‌سازی ذهن و اشیا از امور پیشینی و پسینی، به خاطر نیل به خود آنها، به مدد روشی صورت می‌گیرد که آن را رد و ارجاع پدیدارشناسی Reduction Phenomenology می خوانند. یعنی از ادراک و آگاهی خود هرچه را که مقدم بر آن ادراک است و آنرا به طور پیشینی معنی‌دار می‌کند، حذف کنیم و به معنای پدیداری آن توجه نماییم.

 

در هر پدیدار، ظاهر و باطن به هم آمیخته است و باطنی بدون ظاهر، یا ظاهری بدون باطن در نظر گرفته نمی‌شود. پدیدار تنها ظاهر و نمود صرف نیست که منقطع از حقیقت باشد. در واقع پدیدارشناسی بر آن است که دوگانگی صوری مابین ظاهر و باطن، فاعل شناسایی و موضوع شناسایی، ماهیت و وجود، ذهن و عین را از بین ببرد. پدیدارشناسی برای عین و ذهن استقلال قائل نیست و می‌گوید که ممکن نیست بتوان از واقعیت محض و یا از ذهن محض خبر داد. در واقع نمی‌توان از واقعیتی که هنوز موضوع شناسایی واقع نشده و از ذهنی که هنوز شناسنده چیزی نیست صحبت کرد. پدیدارشناسی شکاف بین شناسنده و موضوع شناسایی را با انحلال آنها در معجون پدیدار از بین می‌برد. این رویکرد در عین اینکه گذر از رئالیسم و ایده‌آلیسم است، آنها را مورد تایید قرار می‌دهد.

 

سعی پدیدارشناسی این است که موضوعات را بدون سابقه ذهنی و شتابزدگی دریابد و معلومات به دست آمده را با کمک هر نوع شک و تردید بیازماید تا بلکه وصول به خود موضوع میسر گردد. این خود موضوع، در ضمن پدیدار ظاهر خواهد شد و مستقل از آن نمی‌باشد. در این رویکرد، پدیدار نامتناهی و پایان‌ناپذیر است. در برابر پایان‌ناپذیری پدیدار قرار گرفتن، در عین حال، گشودن دری به سوی آزادی بی‌پایان انسانی است. زیرا انسان به طور مداوم می‌تواند نظرگاه و نیت و توجه خود را در برابر حوادث و موضوعات جهان پیرامون تجدید کند و هرگز پدیدار فعلی را پایان محتوم نمی‌پندارد و به عقاید ثابت و لایتغیر و بالمآل متحجر، گرفتار نمی‌گردد. بدین جهت است که گفته‌اند پدیدارشناسی همواره آغاز مجددی برای وصول به شناسایی‌های تازه و داشتن نیت و نقطه توجه جدید است.

 

یکی دیگر از مسائل مهم در پدیدارشناسی، مساله فهمیدن است. فهمیدن با توجه و نیت رابطه مستقیم دارد. فهمیدن در پدیدارشناسی، عبارت از جستجو و یافتن قصد و نیتی است که در اشیا و امور عالم نهفته است و این جستجویی مداوم و نو به نو می‌باشد. از این دیدگاه، پدیدارشناسی به عنوان تغییر نظرگاه یا بعنوان جهت نگاه ما که از واقعیت‌های تجربی به سوی خصیصه مورد تجربه واقع شدن واقعیت‌ها بر می‌گردد، تعریف می‌شود.
چون در سیر اندیشه پدیدارشناسی، تصور مفاهیم ثابت و لایتغیر پذیرفته نیست، بدان جهت هر ادراکی به‌صورت موقتی راه به خود موضوع محسوب می‌شود و چون ذهن و عین هر دو در پدیداری واحد جمع شده‌اند، شناختن به‌صورت مستقیم انجام می‌گیرد. یعنی شناختی را که از چیزی به دست می‌آوریم بر مبنای صورت‌های قبلی یا عادی نیست بلکه هر لحظه در جستجوی نظرگاه و نیتی تازه هستیم تا راهی به خود موضوع پیدا کنیم. در پدیدارشناسی، فهمیدن هر موضوعی مستلزم برخورد و دیدار مستقیم با آن است. فهمیدن و معنی کردن آنها از راهی است که نمی‌توان از طریق استدلال و استمداد از مفاهیم عمومی بدان‌ها نایل گردید.

 

فیلسوفانی همانند مارتین هایدگر، ژان پل سارتر و موریس مرلوپونتی به عنوان توسعه‌دهندگان نظریه پدیدارشناسی ادموند هوسرل شناخته می‌شوند. ژان پل سارتر در پدیدارشناسی خود بر اين نكته تكيه مي‌كند كه اگرچه جهان عيني بيرون از ما وجود دارد، اما حقيقت جهان عبارت است از آگاهي نسبت به جهان. سارتر این عبارت را از فلسفه‌ی پديدارشناسي ادموند هوسرل اخذ نموده و وجود جهان را بسته و قائم به وجود آن در ذهن درک کننده (من نفساني) م‍ی‌داند، بر اين اساس و طبق ادعاي سارتر، درست است كه بشر از حيث وجود، عالم را خلق نكرده، اما از حيث ظهور، يعني ظهور در آگاهي آدمي، عالم، منوط و قائم به من نفساني (درک کننده) است.


موريس مرلوپونتي نیز نظام فلسفه‌ی خود را به طور گسترده‌اي مطابق پديده‌شناختي هوسرلي، البته با تأكيدها و تفاسير اگزيستانسياليستي طرح نموده است. مركز نظام پوزيتيويسم پديده‌شناختي او نظريه‌ی «پيشينگي(اولويت) ادراك» است كه در بهترين كتاب شناخته شده‌ی او يعني "پديده‌شناسي ادراك" شرح داده شده است. مطابق نظر مرلوپونتي پديده‌شناسي آشكاركننده‌ی جهان است و انسان به طور مستقيم به هستي و حقيقت از طريق آگاهي ادراكي دست مي‌يابد.


مارتین‌ هیدگر در مقدمه‌ی كتاب‌ معروف‌ خویش «هستی و زمان» ‌(Being and Time) به‌ این‌ نكته‌ اشاره‌ می‌كند كه‌ قدمای‌ فلاسفه‌ی یونان‌ پرسش‌ از معنای‌ هستی‌(Being) را به عنوان‌ مسأله‌ای‌ فلسفی‌ مورد توجه‌ قرار م‍ی‌دادند و در پی‌ درك‌ حقیقت‌ هستی‌ بر م‍ی‌آمدند، اما از زمان‌ ارسطو تا به‌ حال‌، فلسفه‌ این‌ پرسش‌ اصلی‌ را مغفول‌ گذاشته‌ و به جای‌ تلاش‌ برای‌ درك‌ هستی‌ به‌ فهم‌ هست‌ها (beings) رو آورده‌ است. از نظر او هستی‌ موجودات، خود وجودی‌ از وجودات‌ و در عرض‌ سایر موجودات‌ نیست، بلكه‌ هرجا چیزی‌ هست، هستی‌ هست. ما مستقلا‌ نم‍ی‌توانیم‌ با هستی‌ مواجه‌ شویم‌ و آنرا بشناسیم، بلكه‌ از آنجا كه‌ هستی، خصیصه‌ی دیگر وجودات‌ امكانی‌ است، باید از طریق‌ استنطاق، هستی‌ را آشكار و فاش‌ نمود. از میان‌ موجودات، وجود انسانی‌ كه‌ هیدگر از آن‌ به‌ دازاین‌(Dasein)  تعبیر م‍ی‌كند، یگانه‌ راه‌ شناخت‌ ما از هستی‌ است؛ زیرا دازاین‌، وجودی‌ است كه‌ بیشترین‌ پرسش‌ را از معنای‌ هستی‌ دارد و تحقیق‌ از معنای‌ هستی، یكی‌ از امكان‌های‌ وجودی‌ اوست‌ و به‌ نظر هیدگر یگانه‌ راه‌ ما به‌ سوی‌ شناخت‌ و درك‌ هستی، تحلیل‌ ساختار وجودی‌ دازاین یا به عبارتی خودشناسی‌ است. این‌ به معنای‌ آن‌ نیست‌ كه‌ به‌ لحاظ‌ وجودی، انسان مقدم‌ بر هستی‌(Being)  است، بلكه‌ برای‌ آشكار كردن‌ و شفافیت‌ هستی، راهی‌ جز آشكار نمودن حقیقت‌ خود وجود ندارد. هیدگر پدیدارشناسی‌ (دازاین) را به‌ غرض‌ وصول‌ به‌ درك‌ معنای‌ هستی، رسالت‌ اصلی‌ فلسفه‌ و حقیقت‌ فلسفه‌ی راستین‌ اعلام‌ می‌كند و این‌ پدیدارشناسی‌ را هرمنوتیكی‌ م‍ی‌‌نامد؛ زیرا فعل‌ یونانیِ (hermeneuin) به معنای «چیزی‌ را قابل‌ فهم‌ ساختن» است‌ و پدیدارشناسی‌ انسان‌ آنرا قابل‌ فهم‌ م‍ی‌سازد. بنابراین پدیدارشناسی از نظر هیدگر، نه شناخت که فهم دازاین یا همان خودشناسی معنا م‍ی‌شود.


این دیدگاه که شناخت انسان نسبت به وجود خود را ریشه تمام آگاهی می‌داند، مفهومی اساسی در بسیاری از مکاتب فلسفی، دینی و عرفانی است و شاید هیچ کس به زیبایی مولوی آن را بیان نکرده باشد:



جان جمله علم ها این است، این               که بدانی من کی ام در یوم دین
آن اصول دین بدانستی تو لیک                 بنگر اندر اصل خود، گر هست نیک
از اصولینت، اصول خویش به                   که بدانی اصل خود، ای مرد مه



 
پدیدارشناسی از زمان هوسرل به بعد به عنوان یک روش صحیح، هم به لحاظ فلسفی و هم به لحاظ علمی، جهت شناخت حقیقت مطرح شده است و توسط بزرگان علم و فلسفه مورد استفاده قرار م‍ی‌گیرد. پدیدار شناسی با اینکه به علم اعتماد کامل دارد ولی موضوعات را در حد ذات خود به معنی پدیدارشناسانه آن جستجو می‌کند و هر گونه شناخت ماقبل پدیداری را کنار می‌گذارد و به طور مدام  به توصیف پدیده از نظرگاه‌های مختلف می‌پردازد. بر این مبنا می‌توان گفت: پدیدار شناسی عبارت از مطالعه توصیفی پدیدارها است به همان نحوی که آنها خود را در زمان و مکان ظاهر می‌سازند و پدیدارشناسی به‌عنوان روش، عبارت از تلاش برای درک ماهیات از خلال حوادث و واقعیات تجربی است. به عقیده لستر ایمبری، پدیدارشناسان تحقیق را به شیوه‌هایی پیش می‌برند که اغلب در ویژگی‌های منفی و یا مثبتِ زیر اشتراک دارند:
-    
پدیدارشناسان می‌خواهند با پذیرش موضوعات مشاهده ناشدنی و سیستم‌های بزرگ فکری که با اندیشه نظرورزانه بر پا شده‌اند و تجربه در آنها راهی ندارد مخالفت کنند.

 

-    پدیدارشناسان می‌خواهند با طبیعی انگاری صرف (که ابژکتیویسم و پوزیتیویسم نیز نامیده می‌شود)، که یک جهان بینی است که ریشه در علم طبیعی و تکنولوژی مدرن دارد و از زمان رنسانس به بعد در اروپای شمالی گسترش یافت، مخالف کنند.


-    
به بیانی مثبت، پدیدارشناسان می‌خواهند شناخت (و همچنین به معنایی سنجش و عمل) را با رجوع به آنچه که ادموند هوسرل «بداهت» می‌نامد که آگاهی از خود موضوع به مثابه آشکار شده در واضح‌ترین، متمایزترین و مکفی‌ترین  شیوه‌ی چیزی در نوع خودش است، تصدیق کنند.


-    
پدیدارشناسان می‌خواهند بیان کنند که تحقیق باید بر روی آنچه که می تواند «مواجهه» نامیده شود تمرکز کند طوری که معطوف به موضوع باشد و به بیان صحیح‌تر معطوف به موضوع «آنطور که با آنها مواجه می‌شود» باشد.


- پدیدارشناسان می‌خواهند نقش توصیف را در شکلی کلی، پیشینی و «آیدتیک» در مقام مقدم بر توضیح علّی، پیشنهادی، یا متکی بر اصول نخستین تشخیص دهند.

 

-    پدیدارشناسان به دنبال ارائه یک تعریف قطعی و کامل از موضوع نیستند چرا که ماهیت موضوع را در حال تغییر و تبدیل می‌بینند و ارائه تعریف فراگیر را غیرممکن می‌دانند.


- پدیدارشناسان برای دستیابی به حقیقت موضوع آن را از زوایای مختلف می‌نگرند و با بیان‌های متفاوت توصیف می‌نمایند.


-پدیدارشناسان شناخت پدیدار، آنگونه که هست، را تنها در پی شناخت صحیح از خود درک‌کننده میسر می‌دانند.


-پدیدارشناسان به دنبال دریافت بدون پیش داوری موضوع از طریق به تجربه درآوردن آن هستند.

__________________________________


فهرست منابع:
کاکلمانس، جوزف جی.: پدیدارشناسی چیست؟ برخی از موضوعات بنیادی پدیدارشناسی هوسرل، ترجمه دکتر سید موسی دیباج، مجله نامه فلسفه، ص 63-73 
نوالی، محمود: پدیدارشناسی چیست؟، پایگاه اینترنتی مجلات تخصصی نور
خالقی دامغانی، احمد، و نصر، مهدی: دستاوردهای پدیدارشناسی هایدگر در علوم انسانی و پژوهش سیاسی، فصلنامه سیاست، مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسی، دوره 43، شماره 1، بهار 1392، ص 3-23

 

 

www.ZoomAks.com

 

 

 

 

منبع :
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
متن نظر :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ارسال